|
you are not alone,together we stand.i'll be by your side you know i'll take your hand.when it gets cold and it feels like the end,there is no place to go you know i won't give in,no i won't give in keep holding on,cause you know we will make it through,just stay strong,cause you know i'm here for you,here for you there is nothing you could say,nothing you could do,there is no other way when it comes to the truth so far away i wish you were here,before it is too late,this could all disappear.before the doors close and it comes to an end with you by my side i will fight and defend hear me when i say,when i say ,i believe.nothin's gonna change destiny.what ever meant to be will work out perfectly خدایا خودت به ما کمک کن.آخه ما که گناهی نداریم!ما داریم داد می زنیم کمک میخوایم ولی آدما صدامونو نمی شنونوحتی نگامونم نمی کنن ولی خدایا تو که ما رو می بینی صدامونم می شنوی.
عشق راستین از خویشتن فارغ است و از هر چه ترس رها. بدون هیچ چشمداشت یا اندکی توقع خود را بر محبوب فرو می باراند. شادمانیش در بخشیدن است نه ستاندن. عشق یعنی ظهور خدا و نیرومندترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم. عشق پاک فارغ از خویشتن-مستغنی از هر گونه طلب یا انتظار به ناچار هم جنس و هم سنگ خود را به سوی خود می کشاند. هر چند کمتر کسی از عشق واقعی بویی برده. وقتی به حقیقت جمله ی آخر پی بردم که همه ی کسانی که دم از عشق می زدند به من گفتند:"برای کسی تب کن که برای تو بمیره"
دیروز با یک دسته گل اومده بود دیدنم.یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزو شو داشتم و از من دریغ میکرد. گریه کرد و گفت: دلش برام تنگ شده.ولی من فقط نگاهش کردم. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود!
امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم من ناز می کنم چون مشتری درخشان چون زهره آشنا امشب دگر به نام صدا می زنم تو را نام تو را به هر که رسد می دهم نشان آنجا نگاه کن نام تو را به شادی آواز می کنم امشب به سوی قدس اهورایی پرواز می کنم در آن لحظه در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم کلاغی روی بام همسایه ی ما بود و بر چیزی نمی دانم چه شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد که در آن موج ها شاید یکی نطقی که شیرین است غم شیرین تر از شهدو شکر می کرد نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موج ها شاید در ان لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز و بسیاری از صداهایی که دارد تار و پودی کرم و نرم و بسیاری که بی شرم در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار میزد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده است و بیش از این همه اسباب خنده ست در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است در آن لحظه که می پژمرد و می رفت و لختی عمر جاویدان هستی را بغارت با شتابی آشنا می برد و می رفت در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من خوب و جاویدان و زیباست! مهدی اخوان ثالث
عیسی مسیح بر راهی می گذشت نابینایی از درد نادیدن می سوخت.بر دامنش چنگ زد و گدازان از دل فریاد کشید ومی گریست و ضجه می زد و رها نمی کرد. عیسی مسیح دستش را گرفت و برپایش داشت و گفت: ((نیروی ایمانت تو را شفا داد.)) ((نیایش اگر مصرانه و مستمرانه انجام گیرد به اجابت می رسد آن گاه که تدبیر نیست و از تقدیر هم کاری ساخته نیست)) خواستن اگر با همه ی وجود و با بسیج همه ی اندام و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر همه ی هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر صادقانه و سرشار از یقین امید و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت! ایمان نیرومند می آفریند هر در فروبسته ای را که کلیدش در دست ما نیست که بر سر انگشت مهارت تدبیر و نبوغ بازشدنی نیست با خواستنی که از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاق نشات گرفته باشد فرو می شکند! "وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرو می آورد"
زندگی همیشه دارای پیچ و خم هایی است که انسان را دچار ترس و تردید می کند و من هم دوست دارم در این تلاطم جاودانگی در نقطه ای قرار بگیرم که تو را در یابم!
نمی دونم از کجا باید شروع کنم اما اصلا دوست ندارم کلی حرفای بی ربط به اسم مقدمه بنویسم که فقط وقت بقیرو تلف کنم! ای کاش می تونستم داد بزنم انقدر بلند که همه ی ادما صدامو بشنون.می خوام بگم به خدا مام مثل شما که فقط چند سال زودتر از ما به دنیا اومدین عقل داریم.حتی اگه عقلم نداشته باشیم دلیله این نمی شه که حق نداشته باشیم احساس داشته باشیم! چرا همه فکر می کنن دارن کمکمون می کنن در حالی که تو دستای خودشون دارن اتیشمون می زنن! همه فقط ما رو محکوم می کنن اما هیچ وقت نمی خوان یه ذره ام به حال ما فکر کنن.نمی خوان قبول کنن مام حق داریم یکیو دوست داشته باشیم و دلمون واسش تنگ شه! فقط از خدا می خوام واسه یک روزم شده یه کاری کنن که اونام حس مارو داشته باشن!
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد و دستهای سپیدش را به آب می بخشد. دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند. دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثر من میکرد. شما هم اگه دلتون واسه کسی تنگه بگید. منتظر حرفا و نظراتون هستم.
یه شب که خیلی خسته ای،به آسمون نگاه کن!
خستگیاتو بده بهش و آرزوهامونو ببخش به ستاره هاش،
سلام دوستان عزیزم! من دوباره بر گشتم.امیدوارم با نظراتون به بهتر شدن وبلاگم کمک کنید.
شاید اگه هنوزم داشتمت قدرتو اونطور که باید نمی دونستم.ولی الان حتی یادتم برام عزیزه. توی تک تک لحظه هام حضور داری همیشه کنارمی.می دونم تو به یادم نیستی ولی اینو بدون من بدون فکر تو چشمامو روی هم نمیذارم.یعنی راستشو بخوای از اون اولم به موندنت امید نداشتم چون اینو میدونستم هیچ کس نمیاد که بمونه. آدما باید تنهایی از جاده ی زندگی رد بشن تا به سر حد کمالشون برسن.تو ام مثل بقیه یه رهگذر بودی که خیلی زود راهت ازمن جدا شد. تو تقصیری نداشتی باید می رفتی چون مصیرامون با هم یکی نبود ولی ایکاش بود.... .
من که تازه فهمیدم نباید به کسی دل بست امیدوارم شمام هر چه زود تر جلوی دلبستگیاتون به آدما رو بگیرید. می خواستم دیگه توی این وبلاگ چیزی ننویسم ولی نتو نستم حرفای آخرمو نزنم.
دشتها نام تو را می گویند. کوه ها شعر مرا می خوانند. کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند.
غرور من که به ملک سخن خدایی کرد دریغ درطلب آشنایی با تو وفا و عشق تو را چون گدا گدایی کرد.
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانست خندیدم گفتند دیوانست دنیا را نگاه دارید می خواهم پیاده شوم.
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا -خانه ی کوچک ما سیب نداشت حمید مصدق.
بی تو در تکرار بی تکرار عمر فرصت دیدار ما در فرصت فردا گسست
یه روز که به خودت میای می بینی همه ی روزای خوبت خاطره شدن.می بینی همه ادمایی که یه روز دوست داشتی دیکه نیستن فقط یادشون مونده.سخته ولی اونروز می فهمی از اولم کسی قرار نبوده همراهت بمونه .ادما می اومدن تو زندگیت که فقط خاطره هاتو بسازن.پس از اون به بعد به کسی دل نمی بندی.... . مطلب از ال . دهقان
|
About
برای محمدم که چشمای قشنگش قد یه دنیا می ارزه! Archivesهفته چهارم فروردین 1388هفته چهارم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 Links
هر کجا هستم باشم اسمان مال من است. |